جمعه، آبان ۰۹، ۱۴۰۴

آیا راهبرد ترامپ برای ایران، کسب تسلط در اولین گام وسپس نهادسازی در خاورمیانه‌ است؟


مقدمه: آینده متزلزل ایران؟


این مقاله مروری است بر سخنرانی محسن مدیر شانه‌چی در یک اتاق کلاب‌هاوس در تاریخ ۲۵ اکتبر ۲۰۲۵. شانه‌چی در تحلیل خود، هشداری جدی درباره آینده ایران ارائه می‌دهد و استدلال می‌کند که فروپاشی رژیم با تحریک ایالات متحده می‌تواند بحرانی به‌مراتب آشفته‌تر و ویرانگرتر از آنچه در سوریه یا ونزوئلا دیده شد، ایجاد کند.

ارزیابی تطبیقی او از ریسک، آسیب‌پذیری منحصربه‌فرد دولت ایران را برجسته می‌سازد. سوریه و ونزوئلا، با وجود بحران‌های عمیق، دارای ساختارهای اپوزیسیون شناخته‌شده‌ای بودند که می‌توانستند مانع از خلأ قدرت مطلق شوند. ونزوئلا دارای یک رهبر اپوزیسیون منسجم و بین‌المللی به نام ماریا کورینا ماچادو—برنده جایزه صلح نوبل—است که جایگزینی قابل‌قبول برای رژیم مادورو فراهم می‌کند و در حال حاضر با مقامات آمریکایی در حال گفت‌وگو است. سوریه نیز دارای اپوزیسیونی است که هرچند متفرق، اما حمایت بین‌المللی و منطقه‌ای را جلب کرده و چارچوبی برای آینده پس از رژیم فراهم آورده است.

در مقابل، ایران فاقد هرگونه جایگزین سازمان‌یافته و مستقر است. شانه‌چی استدلال می‌کند که فروپاشی ساختار سیاسی کنونی، یک خلأ قدرت مطلق ایجاد خواهد کرد که آینده‌ای نه از انتقال مدیریت‌شده، بلکه از شکست فاجعه‌بار دولت، جنگ فرقه‌ای، و تجزیه احتمالی در انتظارش خواهد بود—یعنی سناریویی شبیه به سودان و نه سوریه. او خاطرنشان می‌کند که رقبای منطقه‌ای مانند ترکیه و قطر، این پیامد را مطلوب می‌دانند، زیرا از ایرانِ ضعیف‌شده و متفرق، از نظر اقتصادی و راهبردی سود خواهند برد.

این پیش‌بینی دلهره‌آور، پیامد مستقیم یک سیاست خارجی عامدانه و سامانمند آمریکاست. تحلیل زیر، این سیاست را براساس همین دکترین محوری و روایت راهبردی تشریح می کند که اجرایش را از طریق یک معماری جدید و نهادینه برای خاورمیانه تعقیب می‌کند.

۱ دکترین محوری «تسلط» (Control)

برای درک سیاست خارجی دولت ترامپ، به‌ویژه در خاورمیانه، ابتدا باید اصل زیربنایی و غالب آن را فهمید: تسلط و کنترل. این دکترین، آن‌گونه که شانه‌چی بیان می‌کند، لنزی است که تمام اقدامات راهبردی—اعم از دیپلماتیک، اقتصادی و نظامی آمریکا—باید از طریق آن تفسیر شوند. این رویکرد به دنبال اعمال حداکثر نفوذ آمریکایی بر متحدان و دشمنان به‌طور یکسان است و روابط بین‌الملل را به‌عنوان تمرینی در مدیریت مستقیم تلقی می‌کند.

شانه‫چی این دکترین را با دو مثال قانع‌کننده توضیح می‌دهد:

  • اسرائیل به‌مثابه یک ایالت آمریکا: تعامل دیپلماتیک دولت ترامپ با اسرائیل چنان مداخله‌جویانه بوده که شبیه به حکمرانی بر یک قلمرو داخلی است. ترامپ علناً درباره صدور دستورات نظامی، مانند دستور مربوط به پیجرهای حزب‌الله، و همچنین اظهارنظر درباره مسائل قضایی داخلی، از جمله عفو احتمالی رئیس‌جمهور هرتزوگ و آزادی مروان برغوثی، رهبر فلسطینیان، سخن گفته است. این سطح از مداخله نشان‌دهنده طرز فکری است که حتی حاکمیت یک متحد نزدیک را در درجه دوم اهمیت نسبت به تسلط ایالات متحده می‌داند.
  • اختلاف تجاری کانادا: شکنندگی یک مذاکره تجاری بزرگ با کانادا، یک متحد کلیدی، زمانی آشکار شد که بنا به گزارش‌ها، یک تبلیغ تجاری که از تعرفه‌های آمریکا انتقاد می‌کرد، منجر به لغو این مذاکره شد. این واکنش نامتناسب، بر اصرار برای کنترل روایت و محیط سیاست تا کوچک‌ترین جزئیات، بدون توجه به هنجارهای دیپلماتیک، تأکید می‌کند.

شانه‌چی با جمع‌بندی این موارد، چنین نتیجه‌گیری می‌کند که سیاست خارجی دولت ترامپ نه بر اساس ائتلاف‌های سنتی یا هنجارهای چندجانبه، بلکه بر اساس یک انگیزه واحد برای برقراری و حفظ تسلط مطلق هدایت می‌شود. این اصل بنیادی، کلید درک موضع راهبردی خاصی است که از جانب آمریکا در قبال ایران نیز اتخاذ شده است.

۲ واکاوی روایت دولت ترامپ درباره ایران

روایت‌های راهبردی، ابزارهای ضروری در سیاست خارجی هستند که توجیهی برای اقدام، ایجاد اجماع داخلی، و بسیج ائتلاف‌های بین‌المللی فراهم می‌کنند. طبق تحلیل شانه‌چی، دولت ترامپ سیاست خود را بر روایتی ساده اما مؤثر استوار کرده است که تهران را به‌عنوان آنتاگونیست (دشمن) اصلی منطقه معرفی می‌کند.

روایت اصلی: ایران به مثابه «قلدر منطقه‌ای» روایت تاریخی دولت ترامپ با حمله سال ۲۰۰۳ به عراق آغاز می‌شود. از این منظر، ایالات متحده با حذف رژیم صدام حسین، که به‌عنوان یک قدرت توازن‌بخش حیاتی در برابر ایران عمل می‌کرد، مرتکب یک اشتباه راهبردی شد. حذف این عامل بازدارنده، به ایران اجازه داد تا به‌عنوان یک «قلدر منطقه‌ای» ظهور کند.

این روایت، ایرانِ لجام‌گسیخته را متهم می‌کند که از خلأ قدرت ایجاد شده برای ارعاب و بی‌ثبات کردن همسایگانش سوءاستفاده کرده است. نفوذ گسترده تهران بر عراق، سوریه، و لبنان به‌عنوان شواهد مستقیمی از این رفتار قلدری ارائه می‌شود که توازن قدرت منطقه‌ای را برهم زد.

هدف راهبردی اعلام‌شده هدف سیاست اصلی دولت ترامپ، که مستقیماً از این روایت نشأت می‌گیرد، خنثی کردن «قلدر» است. هدف لزوماً شروع یک جنگ تمام‌عیار یا اشغال کشور نیست، بلکه کاهش قدرت ایران به سطحی است که دیگر نتواند بر همسایگان خود سلطه یابد. هدف نهایی، بازگرداندن تعادل منطقه‌ای است که در آن ایران به‌طور مؤثر مهار شده و توسط ائتلافی جدید از قدرت‌ها، شامل ترکیه، عربستان سعودی، و دیگر کشورهای خلیج فارس، تحت یک چارچوب امنیتی به رهبری آمریکا، متوازن شود.

این داستان روشن و از دیدگاه ترامپ و اطرافیانش متقاعدکننده—درباره اشتباهی که رخ داده، قلدری که قدرتمند شده، و اصلاحی ضروری—توجیه راهبردی و اخلاقی را برای سیاست‌های تهاجمی اجراشده به منظور مهار و انزوای رژیم ایران فراهم می‌کند.

۳ اجرای راهبرد و آرایش مجدد منطقه‌ای

با وجود یک روایت راهنما، دولت ترامپ اقدام به اجرای راهبرد خود از طریق مجموعه‌ای از مانورهای نظامی، دیپلماتیک، و سیاسی قاطع کرده است. این اقدامات نه‌تنها برای رویارویی مستقیم با ایران، بلکه برای تغییر بنیادی ساختار قدرت منطقه‌ای به ضرر تهران طراحی شده‌اند.

تعریف مجدد گزینه نظامی یکی از اقدامات محوری در این راهبرد، حمله نظامی به تأسیسات هسته‌ای ایران بود. شانه‌چی استدلال می‌کند که این حمله باید فراتر از هدف ظاهری آن درک شود. اهداف اصلی آن دوگانه و عمیقاً راهبردی بودند:

۱. اثبات اعتبار قدرت: این حمله به‌عنوان یک سیگنال بی‌ابهام به ایران و متحدان منطقه‌ای عمل کرد که ایالات متحده مایل به استفاده از نیروی نظامی قابل توجه علیه تهران است. این اقدام، گزینه نظامی را از یک تهدید نظری به یک واقعیت اثبات‌شده تبدیل کرد. 

۲. پیش‌شرط صلح: این حمله یک پیش‌شرط کلیدی بود که توسط کشورهای عربی برای پیشبرد مذاکرات گسترده‌تر صلح منطقه‌ای درخواست شده بود. شرکای منطقه‌ای خواستار اطمینان بودند که ایالات متحده ابتدا خطرناک‌ترین ابزار ایران برای ایجاد اختلال منطقه‌ای را خنثی خواهد کرد تا بتوانند به یک معماری صلح جدید که با میانجیگری آمریکا انجام می‌شود، متعهد شوند.

گزارش شده است که ترامپ از استعاره «ابر سیاه» برای توصیف حضور ایران بر فراز خاورمیانه استفاده کرد؛ ابری که او مدعی شد با این حمله کنار زده است. این استعاره بین حذف تهدید فوری اختلال ایران، و ایجاد فضا برای دیپلماسی، تمایز قائل می‌شود، در عین حال که چالش پایدار و بلندمدت ایران را به رسمیت می‌شناسد.

این انتخاب دوگانه برای تهران که در پی نمایش قدرت آمریکا فراهم شد، آمریکا را به مرحله‌ای رساند که اولتیماتوم روشن و سخت به ایران ارائه کند، سیاستی دو مسیری که برای تحمیل یک تصمیم راهبردی طراحی شده است:

  • مسیر الف: مذاکره. تهران می‌تواند انتخاب کند که رفتار منطقه‌ای خود را به‌طور بنیادی تغییر داده، سیاست‌های اخلال‌گرانه خود را کنار بگذارد، و وارد مذاکرات مستقیم با ایالات متحده و متحدانش شود.
  • مسیر ب: مقابله. در صورت امتناع ایران از تغییر مسیر، با یک گزینه نظامی موثر و همیشگی روبرو خواهد شد. ولی این بار، تهدید به‌صراحت به حملات علیه ساختار سیاسی خود نظام گسترش یافته است.

این انتخاب دوگانه عملاً هرگونه ابهامی را از سیاست آمریکا حذف می‌کند و ایران را مجبور می‌سازد تا با واقعیت جدید یک بلوک منطقه‌ای بازآرایی‌شده و با اعتمادبه‌نفس نظامی بالا روبرو شود. از این موضع قدرت است که ایالات متحده پروژه بلندمدت‌تر خود یعنی ساختن یک خاورمیانه جدید تحت تسلط مستقیم خود را پیش برده است.

۴ معماری خاورمیانه جدید: ظهور نهادهای مبتنی بر تسلط

به لحاظ تاریخی، خاورمیانه فاقد نهادهای منسجم و فرامنطقه‌ای بوده آنگونه که در اروپا شاهدش بوده‌ایم. شانه‌چی مدعی است که سیاست دولت ترامپ، تلاشی عامدانه و بی‌سابقه برای ساختن چنین نهادهایی از پایه در خاورمیانه است. این پروژه طراحی شده تا نفوذ آمریکا را رسمیت بخشد و یک ساختار بادوام برای امنیت منطقه‌ای و همکاری اقتصادی در خدمت منافع راهبردی آمریکا ایجاد کند.

این فرآیند نهادسازی از یک سو «مصنوعی» توصیف می‌شود—از این جهت که به‌طور فعال توسط ابتکار عمل آمریکا هدایت می‌شود—و از سوی دیگر «طبیعی»، زیرا با منافع امنیتی و اقتصادی واقعی دولت‌های منطقه که توسط ایران احساس خطر می‌کنند، همسو است.

شواهدی از اعمال فعالیت‌های نهادسازی در حال ظهور آمریکا 

شانه‌چی به چند مثال ملموس از شکل‌گیری این معماری جدید اشاره می‌کند:

  • پیمان امنیتی عربستان-پاکستان: یک پیمان دفاعی دوجانبه، که با حمایت آمریکا ایجاد شده، برای ایجاد یک محور امنیتی جدید و تعمیق همکاری راهبردی خارج از چارچوب‌های سنتی.
  • مذاکرات پیمان آمریکا-عربستان: بحث‌های جاری برای یک تضمین امنیتی دوجانبه «شبیه ناتو» که تعهد آمریکا به دفاع از پادشاهی را رسمی می‌کند و نقش آن را به‌عنوان سنگ بنای نظم جدید منطقه‌ای تثبیت می‌نماید.
  • ائتلاف ضد ایرانی سنتکام: یک ائتلاف نظامی بالفعل، که توسط واشنگتن پست گزارش شده است، شامل شش کشور عربی و اسرائیل که تحت فرماندهی مرکزی آمریکا (CENTCOM) برای مقابله با نفوذ و فعالیت‌های نظامی ایران فعالیت می‌کنند.
  • «مرکز همکاری» غزه: یک مدل حکمرانی پیشنهادی برای غزه پس از جنگ که توسط آمریکا رهبری و کنترل خواهد شد اما توسط شرکای منطقه‌ایش تأمین مالی و تضمین می‌شود. این مدل رویکردی مشارکتی برای مدیریت بحران منطقه‌ای را نهادینه می‌کند.

هدف راهبردی: کنترل پایدار و غیرشخصی 

به گفته شانه‌چی، این نهادهای در حال ظهور، نهایت پایه‌های دکترین «تسلط» هستند. عملکرد آن‌ها دوگانه است: اول، آن‌ها شکل پایدار و غیرشخصی از کنترل آمریکا را برقرار می‌کنند که به هیچ رئیس‌جمهور واحدی وابسته نیست. برخلاف دیپلماسی مبتنی بر شخصیت، سیستمی از پیمان‌ها و فرماندهی‌های مشترک تضمین می‌کند که نفوذ آمریکا در ساختار منطقه تثبیت شود. دوم، آن‌ها محیطی مشارکتی میان شرکای منطقه‌ای ایجاد می‌کنند، بلوکی متحد که می‌تواند به‌طور جمعی چالش‌های امنیتی را مدیریت کند و، مهم‌تر از همه، ایران را به‌طور مؤثر منزوی و مهار نماید.

این نهادسازی، اوج راهبرد تسلط دولت ترامپ را نشان می‌دهد—تبدیل قدرت شخصی و ریاست‌جمهوری به یک ساختار منطقه‌ای غیرشخصی، پایدار، و تحت رهبری آمریکا.

۵ انزوای محاسبه‌شده ایران

معماری منطقه‌ای جدیدی که توسط آمریکا در حال ساخت است، یک پروژه فراگیر نیست. شانه‌چی استدلال می‌کند که طراحی این معماری به‌صراحت برای حذف و به حاشیه‌راندن ایران در نظر گرفته شده است، تا این کشور را خارج از شبکه‌های جدید امنیت و همکاری اقتصادی قرار دهد. این انزوای محاسبه‌شده، ابزاری اصلی برای کاهش نفوذ منطقه‌ای تهران است.

این سیاست طرد و انزوای ایران، در چندین تحول کلیدی مشهود است:

  • حذف از پیمان‌های امنیتی: پیمان امنیتی جدید بین عربستان سعودی و پاکستان با این عنوان اعلام شد که برای تمام کشورهای عربی باز است، به جز دو کشور: ایران و ترکیه. حذف ترکیه با عضویت موجودش در ناتو توجیه می شود، ولی ایران به‌طور منحصر‌به‌فردی طرد گردید. شانه‌چی با تمسخر به اشاره سردار صفوی در یکی از سخنانش استناد می‌کند که در آن آرزوی پیوستن ایران به این پیمان را بیان کرده بود، حال آن که صریحا اعلام شده است ایران نمی تواند به این پیمان بپیوندد و لذا کافی بود این فرمانده نظامی از واقعیت های اعلامی در این رابطه قبل از اظهاراتش کسب اطلاع می کرد.
  • از دست دادن جایگاه دیپلماتیک: انزوای ایران چنان شده است که اکنون حتی از بیانیه‌های مشترک صادرشده توسط سایر کشورهای اسلامی در مورد مسائلی که منافع آن‌ها باید همسو با ایران باشد، همانند محکومیت سیاست اسرائیل، حذف شده است. این امر، نشان‌دهنده فقدان اعتماد عمیق و گسترده در میان همتایان منطقه‌ای ایران است.

این انزوا تنها یک تحمیل آمریکایی نیست؛ بلکه با منافع شخصی همسایگان ایران تقویت می‌شود. شانه‌چی توضیح می‌دهد که یک ایران ضعیف، بی‌ثبات، و منزوی، از نظر راهبردی برای رقبا سودمند است. برای مثال یک ایران فلج‌شده نمی‌تواند با قطر در بازار گاز مایع (LNG) یا با ترکیه در صنعت گردشگری رقابت کند. یک ایران به‌لحاظ ژئوپلیتیکی به حاشیه‌رانده‌شده، نمی‌تواند جاه‌طلبی‌های عربستان سعودی یا امارات متحده عربی را به چالش بکشد. بنابراین، نظم جدید منطقه‌ای بر پایه منافع مشترک (بین آمریکا و شرکای منطقه‌ایش) در نگه داشتن تهران در بیرون از این مجموعه همسایگان، بنا شده است.

ایران در مواجهه با یک بلوک متحد از همسایگان که در یک سیستم تحت رهبری آمریکا ادغام شده‌اند، از نظر راهبردی سرگردان مانده است، مسیرهای دیپلماتیکش در حال کوچک شدن، و توانایی‌اش برای تأثیرگذاری بر رویدادهای منطقه‌ای به‌شدت محدود شده است.

۶ نتیجه‌گیری: بازی نهایی ژئوپلیتیک و چشم‌انداز آینده

تحلیل شانه‌چی تصویری منسجم و تأمل‌برانگیز از سیاست خارجی آمریکا در قبال ایران ارائه می‌دهد. این راهبرد بر دکترین بنیادی تسلط بنا شده که از طریق یک روایت مبتنی بر مقابله با یک «قلدر» منطقه‌ای اجرا می‌شود، و با ساخت یک خاورمیانه نهادمند جدید که برای حذف و مهار سامانمند ایران طراحی شده، استحکام می‌یابد. این رویکرد چندوجهی، به‌طور مؤثری چشم‌انداز ژئوپلیتیک را تغییر داده و تهران را عمیقاً به سوی منزوی شدن بیشتر هدایت کرده است.

در حالی که ممکن است درگیری در غزه و جنگ در اوکراین نیازمند توجه فوری‌تری باشند، ایران همچنان یکی از سه اولویت اصلی سیاست خارجی ایالات متحده است. شانه‌چی ارزیابی می‌کند که پس از آنکه این بحران‌های حادتر به سمت حل‌وفصل پیش روند، تمرکز راهبردی کامل آمریکا و متحدان منطقه‌ای آن به ایران بازخواهد گشت. در آن مرحله، تهران مجبور خواهد شد با واقعیت جدید یک ائتلاف منطقه‌ای یکپارچه، نهادینه، و خصمانه روبرو شود.

در نهایت، شانه‌چی وضعیت ایران را یک تله دو جبهه‌ای می‌داند که به‌طور عمدی توسط سیاست آمریکا ساخته شده است. جبهه اول یک تله خارجی است: یک نظم منطقه‌ای خصمانه که به تازگی معماری شده و برای مهار و به حاشیه‌راندن رژیم ساخته شده است. 

جبهه دوم یک تله داخلی است: فقدان یک آلترناتیو سیاسی قابل‌قبول، که ایران را به‌طورگسترده‌ای در برابر فشار خارجی طاقت‌فرسا شود، نسبت به فروپاشی فراگیر آسیب‌پذیر می‌سازد. این همان مات ژئوپلیتیک سخت است که صحنه شطرنج آینده پرمخاطره ایران را ترسیم می‌کند.


لینک سخنرانی شانه‌چی اینجاست


۷ تفسیرهای جایگزین از دکترین ترامپ در رابطه با ایران و خاورمیانه؟

تحلیل محسن مدیر شانه‌چی درباره راهبرد دولت ترامپ در قبال ایران، سیاست آمریکا را حول دکترین «کنترل» ترسیم می‌کند. این سیاست با هدف مهار ایران از طریق انزوا و ساخت نهادهای «مصنوعی» دنبال می‌شود، در حالی که فقدان یک اپوزیسیون سازمان‌یافته، ایران را در معرض خطر فروپاشی فاجعه‌بار ناشی از فقدان دولت مقتدر قرار می‌دهد.

با این حال، نشریات اخیر در فضای عمومی، به‌ویژه آن‌هایی که در اواخر تابستان و پاییز ۲۰۲۵ منتشر شده‌اند، استدلال‌های جایگزین را ارائه می‌دهند که با برداشتهای شانه‌چی درباره نیت آمریکا، کارآمدی تهدید فروپاشی، و ماهیت معماری منطقه‌ای متفاوت هستند. 

استدلال‌های جایگزین عموماً نیت آمریکا را از تلاش برای «کنترل» راهکاری برای «ثبات» تعبیر می‌کنند، و به همین ترتیب معتقد به تاب‌آوری ساختاری ایران در برابر فروپاشی هستند، و انزوای ایران را نه اخراج دائمی، بلکه اهرم فشاری قابل مذاکره برای تغییر رفتار حکومت ایران معرفی می کنند.


 تحلیل ضد استدلال‌ها در برابر ادعاهای شانه‌چی

 ۱. تغییر مفهوم نیت آمریکا: کنترل در برابر ثبات

شانه‌چی معتقد است که سیاست خارجی دولت ترامپ با هدف «کنترل مطلق» پیش می‌رود، و به‌عنوان مثال به مداخله دیپلماتیک آشکار در امور متحدان نزدیکی مانند اسرائیل و واکنش‌های نامتناسب به اختلافات کوچک (مانند درگیری تجاری با کانادا) را اشاره می‌کند.

اما مایکل دوران  در گزارش آگوست ۲۰۲۵ خود، ادعا می‌کند در واقع آمریکا در صدد ثبات‌سازی استراتژیک است. دوران استدلال می‌کند که این رویکرد ناشی از درک این واقعیت است که عقب‌نشینی‌های پیشین آمریکا خلأهایی ایجاد کرد که ایران از آن‌ها سوء استفاده کرد. بنابراین، تعبیه اقتدار آمریکا در ائتلاف‌های رسمی‌شده، مانند ائتلاف سنتکام یا پیمان دفاعی احتمالی آمریکا و عربستان، به منظور تضمین بازدارندگی منطقه‌ای و قابلیت پیش‌بینی است، که در نتیجه به‌جای اعمال سلطه، هرج و مرج را کاهش می‌دهد. دوران نتیجه می‌گیرد که این راهبرد به‌دنبال ایجاد«ثبات از طریق سلسله مراتب» است و مفهوم «کنترل از طریق اجبار» را رد می‌کند.


 ۲. به چالش کشیدن نظریه مبتنی بر هراس‌افکنی «فروپاشی فاجعه‌بار حکومت»

تحلیل شانه‌چی به‌شدت هشدار می‌دهد که ایران به‌دلیل فقدان یک ساختار اپوزیسیون معتبر و بین‌المللی، برخلاف ونزوئلا، در برابر فروپاشی آشفته—سناریویی «شبیه سودان»—آسیب‌پذیر است.

اما ری تکیه پیش‌بینی‌های مبتنی بر فروپاشی را به‌عنوان امری گمراه‌کننده رد می‌کند. او در گزارشهایش در نشریه فارن افریز اغلب استدلال می‌کند که ساختارهای پیشافروپاشی ایران به‌طور قابل‌توجهی قوی‌تر از سودان یا سوریه هستند. تکیه به عواملی چون «ظرفیت بوروکراتیک دولتی ایران، انسجام جمعیتی، و وابستگی متقابل نخبگان» اشاره می‌کند که نشان می‌دهند حتی در صورت افزایش بی‌ثباتی، گسست کامل دولت نامحتمل است. او نتیجه می‌گیرد که سیاست‌گذاری باید «تاب‌آوری ذاتی» ایران را در نظر بگیرد و از اهرم فشار، نه برای فروپاشی، بلکه برای «تغییر شکل استراتژیک آن» استفاده کند.

به‌طور مشابه، کریم سجادپور در نشریه کارنج به خلأ اپوزیسیون می‌پردازد و استدلال می‌کند که فقدان اپوزیسیون سازمان‌یافته ایرانی یک مشکل خودساخته است که ناشی از دهه‌ها سرکوب داخلی توسط دولت ایران است، نه پیامد فشار آمریکا. سجادپور معتقد است که مهار خارجی می‌تواند به‌طور موثری در کنار اصلاحات داخلی تدریجی وجود داشته باشد، تا زمانی که مردم ایران عاملیت خود را حفظ کنند. او به‌طور خاص هشدار می‌دهد که استفاده از روایت‌های فروپاشی دولت یک «تاکتیک ترس مورد علاقه خودکامگان» برای توجیه بقای رژیم است.


۳. نهادینه‌سازی به‌عنوان یک مدل آزموده‌شده، نه «مصنوعی‌سازی»

شانه‌چی اشاره می‌کند که روند نهادسازی در حال انجام—مانند چارچوب امنیتی نوظهور آمریکا و عربستان—به این دلیل «مصنوعی» است که به‌طور فعال توسط ابتکار عمل آمریکا در منطقه‌ای که از لحاظ تاریخی فاقد چنین ساختارهای فراگیر منطقه‌ای بوده است، هدایت می‌شود.

استیون ای. کوک در گزارش اکتبر ۲۰۲۵ خود، استدلال می‌کند که ایجاد نهادها از طریق «مدل کاتالیزور خارجی» (External Catalyst Model) بارها در طول تاریخ موفق بوده است. کوک به نمونه‌های تاریخی مانندناتو (NATO)، آسه‌آن (ASEAN) و سِنتو (CENTO) استناد می‌کند و معتقد است که این ساختارها زمانی کار می‌کنند که با «منافع امنیتی متقابل کشورهای عضو» همسو باشند. او تأکید می‌کند که چارچوب فعلی به رهبری آمریکا و عربستان در حال پیروی از این الگوی آزموده‌شده است و ممکن است به یک «پیمان امنیتی بادوام خاورمیانه» تبدیل شود.


 ۴. انزوا به‌عنوان اهرم استراتژیک، نه اخراج دائمی

شانه‌چی، حذف ایران از پیمان‌های امنیتی و دیپلماتیک منطقه‌ای جدید (مانند پیمان عربستان و پاکستان و بیانیه‌های مشترک اسلامی) را به‌عنوان «اخراج دائمی از نظم منطقه‌ای» تفسیر می‌کند.

بهنام بن طالب‌لو در گزارش اکتبر ۲۰۲۵ اندیشکده FDD، این قطعیت را زیر سؤال می‌برد و استدلال می‌کند که این انزوای استراتژیک، اهرم فشار ایجاد می‌کند. او معتقد است هدف از فشار اقتصادی و حذف منطقه‌ای، سوق دادن تهران به سمت مذاکره و ورود مجدد در نهایت از طریق انطباق با قوانین جدید است، نه طرد نامحدود. بن طالب‌لو خاطرنشان می‌کند که این فشار در حال حاضر منجر به «تغییرات ظریف» در موضع دیپلماتیک ایران شده است، از جمله تعاملات آرام از طریق واسطه‌هایی مانند عمان و شرکای اقتصادی خلیج فارس.

جدول خلاصه دیدگاه های مخالف تحلیل شانه‌چی

استدلال
نویسنده
تاریخ انتشار (۲۰۲۵)
نکته کلیدی انتقاد
هدف، ورود مجدد از طریق انطباق است، نه طرد دائمی
بهنام بن طالب‌لو (بنیاد دفاع از دموکراسی‌ها، FDD)
اکتبر
این دیدگاه، انزوای ایران را «اخراج دائمی از نظم منطقه‌ای» نمی‌داند، بلکه اهرم فشاری است که هدف آن سوق دادن تهران به سمت مذاکره است
چارچوب نوظهور از الگوی آزموده‌شده پیروی می‌کند، نه مصنوعی‌سازی»
استیون ای. کوک (شورای روابط خارجی)
اکتبر
ادعای «مصنوعی» بودن نهاد‌سازی با حمایت آمریکا را به چالش می‌کشد و خاطرنشان می‌کند که مدل‌های کاتالیزور خارجی (مانند ناتو و آسه‌آن) زمانی موفق می‌شوند که با منافع امنیتی متقابل همسو باشند
«دکترین کنترل» در واقع ثبات‌سازی استراتژیک است
مایکل دوران (همکار موسسه هادسون)
آگوست
استدلال می‌کند که رویکرد آمریکا بازتاب درس‌های آموخته‌شده از عقب‌نشینی‌های گذشته است و به‌دنبال تضمین بازدارندگی و قابلیت پیش‌بینی منطقه‌ای، و ایجاد «ثبات از طریق سلسله مراتب» است
مهار خارجی می‌تواند با اصلاحات داخلی تدریجی همزیستی داشته باشد
کریم سجادپور (بنیاد کارنگی برای صلح بین‌المللی)
سپتامبر
معتقد است که فقدان اپوزیسیون سازمان‌یافته ناشی از سرکوب داخلی است، نه فشار آمریکا، و نسبت به استفاده از تهدید «هرج و مرج» برای توجیه بقای رژیم هشدار می‌دهد
هراس‌افکنی «فروپاشی رژیم» از حد امکان‌پذیری فراتر می‌رود
ری تکیه (شورای روابط خارجی)
ژوئیه/آگوست
به ظرفیت قوی دولت بوروکراتیک و تاب‌آوری ایران در مقایسه با دولت‌های پیشافروپاشی اشاره می‌کند؛ فشار باید برای تغییر محاسبات استراتژیک استفاده شود، نه ایجاد گسست کامل نامحتمل